ببخشيد که زياده

نظراتي كه اينجا گفته ميشه نمونه كوچكي است از انچه بعدها باهاش روبرو ميشم . خوب وبدش را مي خونم و بازهم يادم ميوفته كه ما ادمها حرفها را اونجور تعبير مي كنيم كه دلمون مي خواد و عكس العملهامون اميخته اي از تجربه هاي شخصيه و حسي كه نسبت به اون عمل داريم . و باز از همه متشكرم .
اما چند نكته !
خوب كاملا مشخصه كه سه چهارماه براي شناخت كسي كافي نيست و چه برسه به اونكه ادم بتونه تصميم قطعي در مورد تقسيم بقيه عمرش با اون فرد بگيره !
اما بنابر عقايد و ارزشهايي كه براي خودم دارم ترجيح مي دم يك رابطه عاطفي هدفدار باشه اگرچه اين هدف طي يك برنامه بلند مدت حاصل بشه !
ولي خوب ؛ يك چيزايي هم هست كه تحميل جامعه به ادمه ! وقتي كه يك دختر كوچولو را توي عروسي لباس عروس بهش ميپوشونند يعني چي ؟
وقتي دختر كوچولو كار خوبي براي كسي انجام ميده و دعا مي كنه ايشالا عروس بشي يا عروسيت جبران مي كنم يعني چي ؟
وقتي همون دختر كوچولو با دوستاش جمع ميشه و بزرگترها پيشنهاد مامان بازي بهشون ميدن يعني چي ؟
حالا اون دختر كوچولو يك كمي بزرگ ميشه و كمي بزرگ تر ! جنس مخالف ازش جدا ميشه ديگه مهدكودكي نيست كه بتونه با پسرها تو يك كلاس بشينه ! تو خانواده وقتي كه تو بازي برنده ميشه و از خوشحالي پسر همگروهيش را بغل ميكنه و ميبوسه كلي چشم غره بهش ميرن !
كم كم خودشم فاصله را تشديد ميكنه !
باز بزرگتر ميشه و حالا پسرها يك تهديد بالقوه نيستند و شايدهم شبها هنگام خواب به حس خوبي كه از نگاه پسري تو خيابون بهش دست داده فكر مي كنه !
وباز بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر ...
باور كنيد كه نميشه انچه كه خوداگاه و ناخوداگاه به ما ديكته شده از ذهنمون پاك كرد .
يكي از راههايي كه ميشه به وضوح اينو ديد اينه كه تو يك جمع دخترونه از يك عروسي تعريف كنيد و ببينيد چند نفرشون ميگن عكس عروس را نداري ؟
چند نفرشون با حسرت به عكس نگاه مي كنند و ببينيد چند نفر خودشون را تو اون لباس تصور مي كنند ؟
حالا هرچقدر هم روشنفكر و تحصيل كرده باشند !
و اينجوريه كه تو ناخوداگاه همه ما دختراي كه تو اين فرهنگ بزرگ شديم ؛ ازدواج و عروسي يك واقعيتيه كه حضورش غير قابل انكاره !
به من خرده نگيريد كه چرا از حالا دارم به ازدواج احتمالي فكر مي كنم ! من هم تو اين فرهنگ بزرگ شدم و رشد كردم و روي پاي خودم ايستادم !
يكي از چيزايي كه من همون اوايلش خيلي روش فكر كردم اين بود كه من براي چي مي خواهم اين رابطه را شروع كنم ؟
از لحاظ مادي مشكلي نداشتم و دستم توي جيب خودم بود . از لحاظ اجتماعي موقعيت قابل قبولي داشتم و محيط خانواده هم طوري نبود كه بخوام از دستش فرار كنم والبته اونقدر هم سنم بالا نبود كه فشار يك دختر مجرد سن بالا را روي خودم داشته باشم . اين چهار دليل عمده اي بود كه بسياري از همسالان من به خاطرشون ازدواج كردند.

همونطور كه گفتم اطرافم هيچ مورد طلاقي نيست ولي پر از ازدواجهايي است كه به نظر من حكم همزيستي مسالمت اميز را داره ! زن و شوهري كه هردو سرشون به كار خودشون گرمه و اوقات باهم بودنشون صرف تماشاي تلويزيون ميشه و يا جر و بحث هاي منجر به قهرهاي طولاني مدت !
زن و شوهرهايي كه فقط باهم زندگي مي كنند و به خاطر جو حاكم برجامعه و يا فرزندانشون ترجيح ميدن همين رويه را حفظ كنند . وهمين ديد منو نسبت به ازدواج بسيار بد و تيره كرده است . گرچه تك و توك زندگيهايي مثل مال هاله عزيز سرزمين افتابي جلوي پام قرار مي گرفت و يك خورده از تلخيش مي كاست .

نكته بعدي اينكه من برخلاف نظر مهشيد عزيز نمي خوام همسر اول ارش را بكوبم و له كنم تا كار خودم را توجيح كنم ولي خوب دلم مي خواد كه بتونم ازادانه واقعيتها را بگم تا بدونيد اين ادمي كه توي زندگي منه از چه شرايطي در اومده و مسلما اون شرايط روي نحوه برخوردش با من بي تاثير نيست .
بسيارند مردهايي كه از رابطه با زني كه قيد و بندي نداشته بيرون اومدند و نفر بعد را به صلابه كشيدند و بسيارند زنهايي كه از زير رابطه با يك مرد خسيس فرار كردند و در زندگي جديدشون پدر مرده را در اوردند كه اموالش را به اسم اونا كنه !چند روز پيش دوستي ماجراي ازدواج خواهرش را برام گفت كه تقريبا شبيه جريان ارش و ياسي است . با اين تفاوت كه خواهر او با يك مرد تحصيل كرده و دكتر كه استاد دانشگاه هم هست ازدواج كرده بود كه اسكيزو فرني بوده و خانواده روشنفكر!! اين ادم كه الحمدلله همشون داراي تحصيلات عاليه هستند اين بيماري را مانعي براي ازدواج وي نديده و حتي فكر مي كردند با ازدواج خوب ميشه ! حالا اين دختر جوان كه دوبار از دست مرگ توسط شوهرش فرار كرده در شرف طلاقه !
همونطور كه من به اين دختر حق مي دم كه ازادانه بگه كه شوهرش بيمار بوده به ارش هم حق ميدم كه اين حرف را بزنه و نمي گم كه مي خواد طلاقش را توجيه كنه ! البته بيماري ياسي به اين شوري هم نيست .
هر چند كه او تا اين لحظه علنا نه حرفي در اين مورد زده و نه اجازه ميده كه ديگران در اين مورد قضاوت كنند چون او را مادر بچه اش ميدونه كه بايد حرمتش حفظ بشه !
اما اينكه اين ماجرا را من از كجا مي دونم وايا بهم ثابت شده ! من گفتم قبل از اين 6 ماه كه با ارش نزديك شدم با خانواده ياسي مثل خاله و داييش رفت و امد داشتم . و براي اينكه بهم ثابت بشه كه اين موضوع حقيقت داره پيش روانپزشك و مشاور خانواده ياسي رفتم و جريان را براشون گفنم . وازشون خواستم كه فقط به من بگن كه ايا اين موضوع حقيقت داره ويا نه ! وايا واقعا هيچ اميدي به ادامه و بازگشت اين دو نيست ؟!
كه هردو در حدي كه تونستند راهنماييم كردند و بهم اطمينان دادند كه حتي به صلاح دخترشونه كه از هم جدا بشن !
زياد شد ولي يك كمي از اولش هم بگم و برم !
بعد از اون شب من اين ماجرا را مثل ديگر ماجراهايي كه زياد بهم مربوط نيست فراموش كردم و زمان گذشت تا يك روز به واسطه خانم شادي ( خاله ياسي) به برادرشون براي انجا پروژه اي در شركتشون معرفي شدم . و كم كم اون اقا كه حكم پدر من را داشت روابط خوبي با من برقرار كرد . و هميشه هم نصيحتم مي كرد كه دختر جان خواستي ازدواج كني چشمت را باز كن و وقت بذار و مردها موجوداتي هستند كه طول ميكشه بشناسيشون و ....
يك روز بعد ازين كه كلي ازين حرفا زد گفت : مي دوني سعي كن قبل از ازدواج حداقل يك سال طرفت را محك بزني و به حرف مردم و خاله ودايي و مامان و بابا هم كاري نداشته باشي تا مثل اين خواهر زاده من گير يك ادم اشتباهي نيوفتي !
اون نمي دونست كه من ارش و ياسي را دورادور ميشناسم و شروعكرد به بدگويي از ارش و اخلاقاي عجيب غريبش !
از اينكه اون ادم احمقيه و به خانواده اهميت نميده و به فكر اينده بچه اش نيست و عياش و ولخرجه و....
من گفتم كه خوب يعني ياسي قبل از ازدواج هيچ شناختي ازون نداشت ؟
گفت نه اونا دخيلي سريع با هم ازدواج كردند و بعد گندش دراومد.
منكه حرفاي خانم شادي يادم اومده بود گفتم خوب اونا اگه عجله داشتند شما چرا بزرگتري نكرديد و گفت خوب سن ياسي داشت ميرفت بالا و ارش هم به نظر بد نميومد.
دلم گرفت كه فهميدم ارش و ياسي يك جور ديگه هم قرباني سنتها و حرف و حديثهاي احمقانه شدند .
از اون طرف چون خودم به تازگي از يك رابطه عاطفي ضربه خورده بودم و حالم از هرچي مرده بهم مي خورد ؛ اون ديد خنثي كه نسبت به ارش داشتم تغيير كرد و ازش بدم اومد . همين طور كه به كارم توي اون شركت ادامه مي دادم اقاي شادي هم ارش را به عنوان يك مرد مزخرف الگو قرار داده بود و هرخصوصيت بدي را بهش نسبت مي داد و اونو مسبب بدبختي خواهرزاده عزيزش ميدونست و من كه ارش را دورادور ميديدم حس بدي نسبت بهش داشتم .

/ 48 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
loosi

we are waiting!!!

ABC

ای بابا يک چيزی بنويس/ ازفضولی مرديم!!

blacky

ملت ميان يه سری چيز درباره خودشون و دنيای اطرافشون ميگن ولی افسوس که ما کجاييمو تو کجايی

sara

faghat yadet bashe ezdevaj shookhi nist!! havas nist!!

رضا

از طرف ياسی يه بار برای اينکه يه چيزيو تجربه کنن باعث يه اردواج شدن که اصلاْ کاری به درست يا غلط بودنش ندارم ولی شايد اين بار برای جبران اون اشتباه٬‌ عمل ديگه ای رو ناخودآگاه افرادی که به نوعی در قضيه بوده اند٬‌ در حال انجام هستن. نه اينکه زندگی با شخصی که تجربه دومش رو ميخواد بگذرونه لزوماْ‌ زندگی بدی خواهد شد با توجه به اينکه اون بچه هم داره ولی يه چيزو دقت کن اگه بعد از مشورتهايی از اين دست خواستی که زندگی مشترک با آرش رو شروع کنی بايد بدونی که سختيهای زيادی داره. تا حالا اصلاْ‌در مقابل سختيها خودتو محک زدی؟ اگر اين کارو کردی بدون که اونها در مقايسه با اين ريسک بزرگی که تو در حال انجامش هستي٬‌اصلاْ‌ چيزی نيست.يادت باشه که مسئوليت کامل تصميمت رو بايد به عهده بگيری. به هر صورت شايد خوشبختی در ازدواج کردن با ‌آرش باشه ولی سالهای بعد مشکلاتی بوجود خواهد آمد که پيدا کردن کسی که بتونه تو رو راهنمايی کنه و از طرفی تو توان و حس و حال بازگو کردن سختيهای زندگيت رو داشته باشی٬واقعاْ‌ سخت ميشه.

مهرنوش

سلام. وبلاگ شما را خواندم. دنیای شما به عنوان یک دختر تحصیل کرده که کار هم می کند، برايم عجيب بود. هيچ يادداشتی ننوشته ايد که به موضوعی غير از ازدواخ و طلاق و روابط بين دو جنس مخالف مربوط باشد... نمی دانم... يعنی ما انسانها فقط همينيم؟ تحصیلات و کار اگر باشد، فقط می ماند مسائل مربوط به جنس مخالف...

همسر دوم

مهرنوش جان اين وبلاگ فقط در اين مورده و مسلما زندگی ابعاد گسترده ای داره !

navid

سلام نوشته زيبايی بود.تقريبا اولين نوشته ای بود که از خوندنش خسته نشدم چون پراکنده نويسی نداشت و اينکه ادامه بدين.اگه دوست داشتين به وب لاگ من هم سری بزنيد کمی با جنس مخالف شوخی کردم(چشمک)

زیتون

فقط خواستم بدونی ميام و می‌خونم و آرزو می‌کنم تصميم درستی بگيری:)

sadaf

ye kam be harfaye ye doost va mahshid goosh kon garche dokhtaraey mesle to kar e khodeshoono mikonan