قضاوت با شما ...

وقتی دید زنش همه چیز را فهمید و انکار فایده ای ندارد ، زل زد تو چشمهای همسرش و بهش گفت :: عزیز دلم اون موقع که تنها تو توی زندگیم بودی روز و شبم را با حساسیت ها و شک و تردید هات سیاه کردی و همش بهم شک داشتی  و من بودم و آش نخورده و دهن سوخته ...

حالا که چیزی فرق نکرده فقط همون توهمات و شک و تردید هات تو زندگیم عینیت پیدا کرده و حداقلش دلم خوش است که کسی هست که دلم بهش خوش باشد...

/ 5 نظر / 15 بازدید
ایناز

سلام وای چه دنیایی شده مطلب کوتاه ولی تکان دهنده ای بود دوست داشتی به منم سر بزن

بهرام

سلام انگار که حرف دل منو نوشتی ولی چه کنم که جرات تو رو ندارم آخه من دوتا بچه دارم و.......

ملاحت

ترنم عزيز متاسفانه اين قصه تلخ بسياري از آدمهاست.. و البته بعضي از اين مظلومين به ظلم خود از بس در فضاي ناسالم دور خودشون مسائل مشابه ديده اينجوري شدن.. البته بماند كه اگر يك مرد اينو درباره زنش مي فهميد ديگه از تكلم خبري نبود..يا زن كتك ميخورد يا با اثبات خائن و .. و.. و.. بودن با كمترين حقوق از خانه طرد ميشد و يا سنگ...خيانت و بدگماني برغم تفاوت هاشون در اصل از عدم اعتماد زاده ميشن ..

مریم

بله اخرش همین میشه باید انسانها رو ازاد گذاشت کسی که بخواد بمونه میمونه و کسی که بخواد بپره میپره ...زورکی که نمیشه کسی رو نگه داشت .............

مریم

من همون مریم پایینی هستم ...........ادرس وبم اشتباه شد ..اینجا درسته